پرواز را بیاموز ..

Oct 13, 2007

وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را...
راه رفتن بیاموز زیرا راه هایی که میروی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی
بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هر قدر زود باشی دیر..
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی برای آنکه به اندازه ی فاصله ی زمین تا آسمان گسترده شوی...

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یگ درخت ...

باد ها از رفتن به من چیزی نگفتند زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان دویدن را به من یاد ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند ....
پرندگان نیز پرواز را به من نیا موختند زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آنرا به فراموشی سپرده بودند...!!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمکید و درختی که پاهایش در گل بود از پرواز بهتر می دانست...!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت....

وقتی رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن کهآموختی پرواز را ...
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی... و پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی...

سیاه کوچکم بخوان...!


کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای نا جور بر لباس هستی. صدای نا هموار و ناموزونش
خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست....
صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت...
کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت نازیبایی تنها سهم اوست...
کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود
پس بالهیش را بست و دیگر آواز نخواند
خدا گفت: عزیز من صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست اما فرشته ها با صدای
تو به وجد می آیند سیاه کوچکم!بخوان فرشته ها منتظرند
ولی کلاغ هیچ نگفت
خدا گفت: تو سیاهی سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند
و زیبای ات را بنویس اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت خودت را از آسمانم دریغ نکن...
و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت:بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم سیاهیت را و خواندنت را ...
و کلاغ خوانداین بار عاشقانه ترین آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد...
(عرفان نظر آهاری)
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.